پایگاه اطلاع رسانی باغملک

کد خبر : 81825

از حُر انقلاب تا حُر آذربایجان؛

زهرا غلامرضایی ؛ دختری سنی که دغدغه دین نداشت و تاچندسال پیش مدرس موسیقی بود و بدون آرایش آنچنانی از خانه بیرون نمی رفت اما برا اثر یک اتفاق در شب قدر متحول و شیعه شد و با انس گرفتن با شهدا شفای مادرش را از شهید ضرغام گرفت.

 

به گزارش باغملک نیوز در زیر داستان زندگی زهرا غلامرضایی ؛ دختری سنی که شیعه شد و شفای مادرش را از شهید ضرغام گرفت را می خوانید که توسط خبرنگار افتخاری باغملک نیوز در منطقه تهیه شد.

 

وجب به وجب دشت ذوالفقاری را با صلابت قدم می زد به تلی از خاک رسید نشست و به دور دست ها خیره شد .در فکر فرو رفته بود گویی حوادث ۳۰ سال قبل این دشت از مقابل چشمانش عبور میکرد .

 


نمی خواستم حس و حال معنویش را به هم بزنم.کمی گذشت؛ جلو رفتم و با زهرا هم صحبت شدم .

بیشتر از من می دانست آنچه را که بر دشت ذوالفقاری گذشت ؛ اما داستان زندگی خودش بود که قصه را ویژه میکرد
سرتا پا گوش شدم تا با تمام وجود بشنوم داستان تولد دوباره ی زهرا و شفای مادر از دستان شاهرخ را.

زهرا همچنان که نگاهش را به دشت ذوالفقاری دوخته بود شروع به صحبت کرد: داستان زندگی من به خیلی سال قبل که اجداد پدری من سنی بودند برمی گردد اهل آذربایجان غربی هستیم پدرم اصالتا محمود آبادیست. یکی از روستاهای اطراف مهاباد.

در خانواده دغدغه ی دین نداشتیم ، خود من تا همین چندین سال پیش یعنی سال ۸۸ دختری مانتویی بودم با آرایش های آنچنانی که در آموزشگاه موسیقی و حتی منازل بصورت خصوصی موسیقی تدریس می کردم ، مربی تنبور بودم و موسیقی دف کار میکردم.

گذشت و گذشت تا اینکه در یک حادثه تصادف شدید هر دو پام مجروح شد و تشخیص دادند که چشمام هم باید تخلیه بشه.
تصادف و مجروحیت من مقارن بود با شب های قدر.


با وجود اینکه دغدغه دین نداشتم یه شب به درخواست همسرم یکی از شب های احیا به مسجد دانشگاه رفتم ولی رفتنم همانا و تغییر مسیر من همانا….

زبر لب با خودم زمزمه می کردم :یا علی! میگن خیلی مهربونی میگن تو خیلی خوبی.پدر تموم خوبی های عالمی میگن یه دختر داشتی ب اسم زینب اسم منم زهراست.همنام خانومتم .میشه چشم منم شفا بدی؟

زهرا ادامه داد :درهمین حال و هوا بودم که یکی از خانم های اونجا که بعدا دوست صمیمی من شد یه چادر آورد و روی سر من انداخت ؛ چادر برام کوتاه بود.یکی دیگه از دوستام این چادرو ( به چادر روی سرش اشاره میکند ) از کربلا برام آورد.

حس عجیبی داشتم. رو به آسمون کردم و گفتم :خدایا تو چه منو شفا بدهی،چه شفا ندی من توبه کردم و از امشب همونی می شم که تو می خوای ، ولی از احکام و دین هیچی نمی دونم!

از آن روز من چادری شدم.زمان گذشت.همون سال شهدا دعوت کردند ما رو به مهمومی خودشون و قسمت شد جنوب بیایم که اونم حکایت داره:

 


راستش من اصلا نمیدونستم جنوب و شلمچه که میگن یعنی چی ؟یه شب خوابی دیدم و به دوستم که مذهبی بود گفتم شلمچه کجاست؟ گفت یه منطقه عملیاتی تو جنوب کشور. گفتم من این منطقه رو تو خواب دیدم .

دوستم به من گفت : زهرا ؟ یادته یه مقاله در مورد شیطان پرستی نوشته بودی؟ما داریم کاروان میبریم جنوب به یه نفر مبلغ نیاز داریم میشه با ما بیای؟


چشمام گرد شد.

گفتم من و تبلیغ؟ من تو احکام خودم هم موندم.
گفت : زهرا تو بیا فقط همون شیطان پرستی رو تو اتوبوس توضیح بده.
من هم قبول کردم.

و اینطوری شد که شهدا منو خریدن و سال ۸۹ برای اولین بار بعنوان مبلغ با دانشگاه آزاد تبریز به شلمچه اومدم.

از زهرا درباره نحوه آشناییش با شهید شاهرخ ضرغام میپرسم…میگوید:

 


ازاین ماجراها مدتی گذشت تا سال ۹۳ ….

دوستی به اسم خانم محمدی داشتم که منو با شهید شاهرخ ضرغام آشنا کرد گفت زهرا خانم داستان زندگی شهید ضرغام مثل شماست هر کاری که شاهرخ انجام داده شما هم انجام دادی جز اینکه شما مشروب نخوردی!
این شد که داستان زندگی شهید ضرغام رو خوندم و شدم شیفته ی شاهرخ!

گذشت تا اینکه از طرف دانشگاه برای مشهد ثبت نام میکردند.منم اسمم را نوشتم.
تا اون موقع حرم امام رضا رو ندیده بودم ، اصلا دوستش هم نداشتم. تصورم هم این بود که خواهرش خوبه ولی باخودش نمیتونستم ارتباط برقرار کنم .

تو قرعه کشی اسم همه برای مشهد درآمده بود به جز من ، گفتم امام رضا هم امام رضای پولداراست ، مافقیر فقرا رو قبول ندارند.

شب قدر بود دلم خیلی شکسته بود به شاهرخ شکایت کردم. گفتم: آقا شاهرخ همه رو مشهد بردی چرااسم من درنیومد؟
همینجور که گلایه میکردم یکی ازخانواده هایی که میخواستند مشهد بروند ازاصفهان باهام تماس گرفتند ، گفتند : سه روز جا و مکان از ما بیاین بریم مشهد.

اینجوری شد که راهی مشهد شدم و شاهرخ به جای سه روز ، چهارده روز سفر مشهد به من هدیه داد.

بغض زهرا توجهم را جلب کرد.مرواریدی از گوشه چشمانش چکید و ادامه داد:یک سال بعد یعنی آبان ماه سال۹۴ مادرم خبردادند مادرم سرطان داره. دنیا روی سرم آوار شد.دستم ازهمه جا کوتاه شده بود.با خانم محمدی تماس گرفتم ، گفتم دکترا مادرمو جواب کردن ده نمیدونم چیکار کنم؟درددلمو به کی بگم؟

آنکه در این بزم مقرب تر است…..جام بلا بیشترش میدهند….

 


دوستم گفت : سردار صادقی الان تو منطقه دشت ذوالفقاری آبادان هستند.محلی که شاهرخ ضرغام شهید شد.زنگ بزن و درد دلتو به همرزم شاهرخ بگو!

به سردار صادقی زنگ زدم گوشی رو سمت محل شهادت شهید ضرغام گرفت. گفت فلانی حرف دلتو به شاهرخ خودش بگو!

گفتم: شاهرخ همه میگن تو زنده ای. حالا که مشهدمو بهم دادی میشه مادرم هم بهم برگردونی ؟ میشه مامانم شیمی درمانی نشه؟میشه زنده بمونه ؟ مادرمو ازتو میخوام شهید ضرغام.

بغض زهرا میشکند و گریه اش اوج میگیرد….

این شد که شب تولد من یعنی ۱۹ آبان ماه شاهرخ زندگی دوباره ی مادرمو بهم هدیه داد.
بعد از یه عمل سخت هشت ساعته زیر تیغ جراحی مادرم صحیح و سالم به آغوش خانواده برگشت!

امروز تو ماشین با خودم میگفتم : شاهرخ تاحالا هر چی ازت خواستم بهم دادی .بهم زیارت امام رضا (ع)هدیه دادی،مادرمو شفا دادی یک چیزی ازت میخوام میشه منم زیارتت کنم میشه منم ببینمت؟

یهو به دلم افتاد با سردار صادقی تماس بگیرم.
سردار پرسید کجایی؟گفتم :یادمان شهید تندگویان. ،اصلا نمیدونستم یادمان شهید تند گویان همون دشت ذوالفقاریه

یهو چشم باز کردم دیدم سردار صادقی مقابلم ایستاده. صدام کرد: دخترم میخوام تو رو ببرم محل شهادت شاهرخ!
ازخوشحالی تو پوستم نمیگنجیدم.به بزرگترین آرزوم رسیده بودم. با سه تن از دوستام به محل شهات شاهرخ ضرغام رفتیم و من بلاخره شاهرخمو زیارت کردم.
شهدا مستجاب الدعوه  هستند .ازشون حاجت بخواین قطعا میشنون و اجابت میکنن.

و این داستان زندگی زهرا ، دختری سُنی که دغدغه دین نداشت و یک شبه مسیر زندگی اش را اهل بیت تغییر می دهند و زندگی اش با شهدا رنگ تازه می گیرد و هر بار به آنها روی آورد دست خالی رد نشد .

زهرا خداحافظی کرد و اتوبوس های کاروان منطقه را ترک کردند

سکوت همه جا را فرا گرفت و من دوردست هایی که زهرا می نگریست را نگاه می کردم اما زهرا آنجا را چگونه می دید و من چگونه

با خود فکر می کردم هزاران هزار شهید اطراف ما وجود دارد و اگر هر کدام از ما زندگی مان را به آنها گره بزنیم چقدر می توانیم سرنوشت خود را تغییر دهیم

ای که مرا خوانده ای راه نشانم بده…..

خبرنگار افتخاری /فاطمه نوری

 

, , , , , , , ,
لینک کوتاه مطلب :
  1. محمد ممبینی میداوود

    خسته نباشید هم ولایتی اجرت با الله
    زندگی اکثر ماها عین شهید ضرغامه منتها نمیخوایم از این دنیای کثیف دل بکنیم
    دل کند‌ن سخته
    دل جای یکیست یا خدا یا غیر خدا ما اولی رو چسبیدیم دومی رو فراموش کردیم بر عکس شهدا:-(

معرفی شهرستان